مرخصیم ۵/۵ فردا صبح تموم میشه
مدتیه اوضام روبراه نیست
از نظر روحی افت کردم.
به یه ریکاوری احتیاج دارم.
خدایا کمکم کن
یکیشون توی اکیپ خودم بود و اون یکی از یه اکیپ دیگه.راستش با سرباز هم اکیپی خودم آشنا بودم.آدمی نبود که بی خودی دعوا کنه.قلدر و نیرومند اما منطقی و با شخصیت بود.
خبر به فرمانده رسید و تصمیم گرفت سرباز من رو ۷۲ ساعت بازداشت کنه.ته دلم ناراضی بودم اما هیچ کاری نمی تونستم بکنم.جلوی چشم چندتا شاهد که همشون پای گزارش مشاجره رو امضا کرده بودن درگیری شدید داشتن و چون سرباز من قلدر و عضلانی بود همه کاسه کوزه ها سر اون شکسته شد...
ظهر همون روز ماشین یگان اومد و بردنش بازداشتگاه... .
من از این ماجرا خیلی دمق بودم.شاید یه جور رودرواسی با بقیه سر اکیپها داشتم که نتونستم از سربازم جلوی بقیه دفاع کنم.اما از طرفی حق رو به فرمانده می دادم چون قانونی عمل کرده بود...
تا اینکه از گوشه و کنار شنیدم که سربازی که موجب درگیری شده بود و خودش جون سالم از معرکه بدر برده بود مشکلات انظباطی و اخلاقی زیادی داره در صورتی که سرباز من از لحاظ انظباطی نمونه بود. مصمم شدم هرجوری که هست ازش دفاع کنم. همون روز یه گزارش به فرمانده نوشتم و توی اون موارد حسن رفتار و حسن انجام وظیفه شو گوشزد کردم. خودم شخصا رفتم یگان و گزارش رو گذاشتم روی میز فرماندهی.میدونست من کسی نیستم که بیخودی از کسی حمایت کنم.شاید کمی هم از این گزارش تعجب کرد. گفت در اینکه طرف تخلف انظباطی انجام داده شکی نیست و باید اعمال قانون بشه اما به خاطر سابقه خوبش تصمیم گرفت بازداشتش رو توی پروندش ثبت نکه تا براش اضافه خدمت نزنن.
بازهم خوب بود چون بدترین تنبیه همین اضافه خدمته.
خبر گزارش من به نفع اون سرباز خیلی سریع توی گروهان پیچید.سربازا قبلا بخاطر گزارش های ناجوری که برای بعضیاشون نوشته بودم ازم می ترسیدن.اما حالا از برخوردشون حس می کردم که من رو از خودشون میدونن. متوجه شدن من فقط نقص ها و تخلفات رو نمی بینم و اگه پاش بیفته از سربازام دفاع هم میکنم.
از وقتی سرباز شدم تقریبا همه نقشه هایی که واسه آینده کشیده بودم یادم رفت.
می خواستم شرکت بزنم و...
توی آموزشی با یکی از بچه ها آشنا شدم که مدرکش خیلی به درد من می خورد. قرار بود با هم همکار بشیم و برای تولید اختراعم اقدام کنیم.هنوزم شماره تلفنش رو دارم.
هفته قبل یه فکری رفته بود توی مخم که یه جوری از خدمت معاف بشم.این قوانین سه برادری و دو برادری و سه خواهری و جبهه پدر و... به کار ما نخورد...چون هیچکدومش رو ندارم.
اما یه قانون توجهم رو جلب کرده بود اونم این بود که اگه با دختری ازدواج کنی که برادر نداشته باشه و پدرش از کار افتاده باشه میتونی معافیت بگیری. این فرصت معاف شدن رو خیلی سبک و سنگین کردم و حتی توی فامیل و آشناها دنبال دختری با این شرایط می گشتم و حتی به بعضی از دوستان هم سپردم که اگه کیس مناسب سراغ دارن به من معرفی کنن. اما خودم خوب میدونستم که این کار عاقلانه ای نیست و خلاص شدن از ۹ ماه باقیمونده سربازی نمی ارزه که خودم رو بد بخت کنم...
خلاصه نهایتا بیخیال شدم.اما به این فکر افتادم که انتقالی بگیرم بیام شهر خودمون و یه جوری خدمت رو به صورت اداری انجام بدم و بعد از ظهر ها هم برم دنبال کار شرکت و شاید در کنار اون سر یه کاری هم برم.
امیدوارم انتقالی جور بشه... ولی دلم برای یگان خودمون و ماموریتاش تنگ میشه...
راستی در حال حاضر از خونه یه مقام سیاسی-مذهبی محافظت می کنیم. الهی شکر بد نیست...
عید نیمه شعبان رفتیم ماموریت و فرمانده من رو مسول یک دسته سرباز کرد.از بخت بد یکی از سرباز وسط شکار دستشوییش گرفت و از من اجازه گرفت بره دستشویی. من اولش اجازه ندادم.پسره بعد از یه ربع اومد و التماس کرد.منم فکر کردم که از وسط این همه سرباز کی می فهمه که یکی نیست.بهش گفتم برو ولی ۵ دقیقه ای اینجا باش.عامل بد بختی این بود که طرف اهل روستاهای شمال بود و تازه کار و صفر کیلومتر... چشمتون روز بد نبینه.رفتن هان و راه رو گم کردن همان.بعد از بیست دقیقه تاخیرش رفتم دنبالش و بعد از حدود یک ساعت الافی پیداش کردم.برگشتیم دیدم همه بار و بندیلشون رو جمع کردن و منتظر ما هستن و بی سیم هی مارو پیج میکنه! فرمانده خیلی عصبانی بود. رفتم جلو و احترام گذاشتم و قضیه رو توضیح دادم. اونم رودرواسی نکرد و گفت برات بازداشت می زنم تا از این به بعد حواست رو جمع کنی.بازداشت به خیر گذشت و منتفی شد اما من بد سوتی ای دادم..
روز آخر راه افتادم برای آخرین بار برم زیارت... توی راه به خودم میگفتم دوباره اومدی مشهد خر اومدی و گاو برگشتی! چرا مثل بقیه برای زیارت شوق نداری؟ زیارتت مثل یه جور رفع تکلیفه.شاید لیاقت نداری... توی این فکرا بودم که رسیدم به صحن انقلاب... احساس کردم امروز یه حال و هوای دیگه ای داره.رفتم به طرف ضریح... یه زیارتنامه برداشتم و یه گوشه روبروی ضریح ایستادم و شروع کردم به خوندن.وسط خوندن زیارتنامه نمیدونم چی شد یه دفعه سرم رو آوردم بالا و به ضریح نگاه کردم.دوباره همون فکرای توی راه به ذهنم اومد... اما اینبار یه چیزی دلم رو آروم کرد.مهربونی امام رضا رو حس کردم.انگار یه چیزی بهم گفت اینجا کار ندارن که تو چقدر داغونی! همینکه اومدی خودش کلی سعادته!
دلم پر از شوق و وجد شد.کلی سبک شدم...
واقعا امام رضا مهربونه.خیلی مهربونه
تو دل یه مزرعه یه کلاغ روسیاه
هوایی شده بره پابوس امام رضا
اما هی فکر می کنه اونجا جای کفتراس
آخه من کجا برم یه کلاغ که رو سیاس
من که تو سیاهی ها از همه رو سیاه ترم
میون اون کبوترا با چه رویی بپرم
تو همین فکرا بودش کلاغ عاشقمون
یه دلش می گفت برو یه دلش می گفت بمون
که یه هو صدایی گفت تو نترس و راهی شو
به سیاهی فکر نکن تو یه زائری برو...
من الان در حال ماموریتم
توی یه ساختمون دولتی توی یكی از مناطق تهران...
اوضاع بد نیست فقط طولانی شدن ماموریت كمی روحیه مو تضعیف كرده...
الان ۲۲ روز میشه كه اینجام. مسئول ۲تا صفر بودم.... الان یه صفرا رو بردن و كلا شدیم ۲تا.
الهی شكر بدی نیست... از كف خیابون و درگیری و سپر و كلاه و باتوم كه قبل از این مشغولش بودیم بهتره....
حتما معنیه جمله قبلی رو میدونین دیگه؟!
چی بگم... در موردش هیچی نگم بهتره.... خودتون همه چی رو بهتر از من میدونین...
از ماموریت فعلی بگم كه یه صفرا رو به باد فنا دادم...
بنده خدا واقعا صفر كیلومتر بود...اومد سربه سر من بذاره منم براش گزارش رد كردم و فرستادمش دنبال كارش... شنیدم كه فرمانده خیلی اذیتش كرده... گرچه بعدا دلم براش سوخت و پشیمون شدم اما كار از كار گذشته بود...
اینجا در كل اوضاع خوبه... اولها ملت از ما می ترسیدن و همچنین ما از ملت می ترسیدیم! اما كم كم همه چیز عادی شد...انگار مردم همه چی یادشون رفته.... از بس گرفتارن فرصت فكر كردن به چیزهای اضافی رو ندارن... كارمندای اداره كه خیلی تحویلمون می گیرن...اینجا كلیه امكاات رفاهی رو داریم.شكر...
راستی نگفتم از یه دستگاه مولتی رسانه توی اداره برای آپ كردن استفاده می كنم.برای اولین باره كه این كار رو می كنم... از همینا كه با كارت تلفن كار می كنه...
این مدت هم هرجوری بود گذشت...گذشت ولی خاطرش توی ذهنم تا اخرعمر میمونه....تجربه ای بود سخت خفن انگیز ناك... شاید وقتی دیگر خاطره این دوماه جنجالی رو نوشتم.... الان اصلا نمی خوام بهش فكر كنم...
شصت و چند روزی میشه كه نرفتم خونه... فعلا یه درخواست مرخصی نوشتم میخوام بفرستم یگان ببینم چی میشه... مامان و بابا و ابجی كوچیكه میخوان برن مشهد گفتن اگه میتونی مرخصی بگیر بیا... نیست اینجا خونه خالس هر موقع كه اراده كنی قربون صدقت میرن و می فرستنت مرخصی...
من رفتم... كارت تلفنم ۵۰۰ تومن بیشتر نداره...خدافظ...
بعد از مرخصی قبلی که اومده بودم برگشتم یگان...
دیگه از ماموریت بخور و بخواب خبری نبود... فرستاندنم یه ماموریت خفن توی یه جایی شبیه منطقه جنگی... .آب اونجا رو با تانکر می آوردن... آب گرممون با یه آبگرمکن نفتی بوگندو تامین می شد... .
ماموریت ما نگهبانی از انبار .... تن مواد منفجره بود. ماموریت خطرناک و جدی ای بود... کوچکترین اشتباهی غیر قابل جبران بود...
شبها محوطه پاسگاه پر بود از سگهای ولگرد... . البته پاسگاه هم یه سگ نگهبان واسه خودش داشت... .کلی با این سگه حال کردم... سگ کار درست و باهوشی بود... . توی شبها که میخواستم برای سرکشی برم میومد دنبالم... .راستش برام یه قوت قلب بود... وقتی بر می گشتیم جلوی در پاسگاه دو دستی می ایستاد تا بهش پاداش بدم....
کوه مشرف به پاسگاه بینهایت زیبا بود... صبح ها برای ورزش می رفتم کوه... بارونهای اخیر جلوه و تنوع خوبی به پوشش گیاهی اونجا داده بود... کلی هم با اون کوهه حال کردم....
خوشبختانه یا متاسفانه بیشتر از یک هفته اونجا نموندم...
فعلا ماموریتی که داریم حمل پول و اوراق بهادار هست که بی اندازه خطرناکه... ولی به نظرم خیلی حال میده... راننده مون خیلی باحاله... از اون پیرمردای قدیمی اصل تهرونی... .
نمیتونم پنهان کنم که از نگاههای کنجکاو و گاه مضطرب مردمی که ما رو توی خیابون می بینن یه احساس خوبی بهم دست میده... . اما استرسی که توی این کار به آدم دست میده غیر قابل توصیفه...
۱-خودم که این پست رو خوندم یاد یادداشتهای رابینسون کروزوئه افتادم....
۲-احتمالا تا اول هفته دیگه برای یه ماموریت جدید اعزام میشم...
دیگه باید بروم...
باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن سربازی من جا دارد بردارم
وبه سمتی بروم که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
امروز مادرم گفت بازم اگه دلت واسه کامپیوترت یا آزمایشگاهت تنگ شد، به خونه سر بزن!![]()
راست میگه... از وقتی اومدم یا پای کام بودم یا توی آزمایشگاه...
چه میشه کرد...
فعلا ما رفتیم ...
صبح سیزده بدر امسال محلی که من مشغول خدمت بودم قیامت بود... چون روبروی مقر ما یه پارک بزرگ بود...تعداد خودروهایی که یه سبزه گذاشته بودن روی سقف یا روی کاپوت جلوشون و راه افتاده بودن به سمت محدوده ما قابل تصور نبود... .ترافیکی شده بود وحشتناک! اونهمه ماشین دنبال جای پارک میگشتن... .پارکینگ خود پارک پرشده بود... . حساب کار از دست راهنمایی و رانندگی در رفته بود... از طرف دیگه پارکینگ مقر ما خالی خالی بود... ملت میومدن اونجا پارک کنن اما ما به دلیل دستور فرماندهی اجازه نداشتیم بذاریم کسی اونجا پارک کنه.... بالاخره با هماهنگی راهنمایی و رانندگی با فرمانده های ما اجازه صادر شد تا بذاریم مردم عادی اونجا پارک کنن... بعلاوه اینکه دستور داشتیم نظم رو در محوطه پارکینگ برقرار کنیم... من بودم و یه مافوق که سرگرد بود و سه تا صفر... .
خداییش خیلی زور داشت کاری رو انجام بدیم که وظیفه ما نبود و بنا به اجبار شرایط به ما تحمیل شده بود... . اما چاره ای نبود دستور بود...
اما داستان از اینجا شروع میشه که راه رو باز کردیم تا ملت بیان داخل پارکینگ... . قطار ماشینها وارد شدن اما هرکی میخواست ساز خودش رو بزنه...یکی میخواست از این وری پارک کنه و یکی میخواست از اونوری ... خنده دار اینجا بود که به هرکی تذکر میدادی بهش بر میخورد... .بنا به دستور سرگرد هرکی ناجور پارک کرده بود رو مجبور کردیم مطابق نظم پارک کنه... خنده دار اینجا بود که ملت فهیم ما زیر لب غرغر میکردن امر و نهی ما رو ناشی از عقده و ... میدونستن.اما ما کار خودمون رو ادامه دادیم تا اینکه بنا به صلاحدید مافوق که همون جناب سرگرد باشه ورودی پارکینگ رو بستیم تا دیگه ماشین نیاد...شیوه اصولی پارک ماشین همین بود که ما با زحمت زیاد و پاره کردن گلوی خودمون تونستیم موقتا اجرا کنیم... .اینجوری هر ماشینی هر لحظه ای که میخواست میتونست از پارکینگ خارج بشه و بره دنبال کار خودش... . وقتی که پارکینگ رو بستیم ملت شریف کلی بهمون بد و بیراه گفتن که عقده ایا اینهمه جای خالی هست چرا نمیذارین مردم پارک کنن؟! بازم ما هیچی نگفتیم... به آدمی که تا نوک بینیش رو بیشتر نمیتونه ببینه چی میشه گفت؟... راستش از اینهمه حماقت بعضی از هموطنان ارجمند خیلی حرص میخوردم... . وقتی که از استقرار ماشینها داخل پارکینگ خیالمون راحت شد به دستور سرگرد دوتا صفرا رو گذاشتم جلوی ورودی و خودم رفتم داخل مقر...حدود یه ساعت بعد که برگشتم دیدم در ورودی باز شده و ماشینا کیپ تو کیپ داخل پارکینگ پارک کردن... . به سرباز گفتم کی گفت ورودی رو باز کنی؟
سرباز ساده دل گفت اون مرده گفت جناب سرگرد گفته!!! طرف(مرده) رو کشون کشون بردم پیش سرگرد و ماجرا رو براش گفتم... مردک ابله وقتی نگاه تند سرگرد رو دید دلش خالی شدو شروع کرد به التماس... دلم میخواست یه چکی بزنه زیر گوشش تا دلم خنک بشه اما گفت ولش کنم بره...منم همینکار رو کردم... اما اون سرباز رو تنبیه کرد. با اون وضع دیگه هیچ کاری نمیشد کرد... اگه میخواستیم اونهمه ماشین رو از پارکینگ بریزیم بیرون توی بزرگراه راه بندون میشد... . از طرفی ملت التماس می کردن که همین یه روزه بذارین ملت آب خوش از گلوشون پایین بره و... .تا اینکه نزدیک ظهر کم کم ملت میخواستن برن خونه هاشون... ولی افتاده بودن وسط دریای ماشین و نمیتونستن از پارکینگ خارج بشن... . خنده دار اینجا بود که میومدن از ما راه چاره میخواستن!! اون موقعی که میگفتیم مثل آدم پارک کنن فحش میدادن اما حالا مستاصل و درمونده میومدن التماس میکردن... .اتفاقا همونی که میگفت همین یه روزه بذارین ملت آب خوش از گلوشون پایین بره گفت ما باید تا آخر روز اینجا معطل بمونیم؟ منم در جواب گفتم همین یه روزه!![]()
کی میخوایم بفهمیم قانون و اجراش برای راحتی ملته نه محدودیت ملت؟
البته ممکنه این حرف به نظر بیاد که اگه پارکینگ به اندازه کافی بود این مشکل پیش نمی اومد اما ما ثابت کردیم که...
